آیهانآیهان، تا این لحظه: 14 سال و 29 روز سن داره

آیهان امپراتور ماه

یه مسافرت کوچولو

سلام مامانی عزیزم این مدت که نبودیم با بابایی رفتین تبریز آخه بابایی بازم ماموریت داشت که این دفعه ماهم باهاش رفتیم و کلی خوش گذشت از اونجام خوشگلم واست لباس گرفتم که واست عکسش میذارم بعدش بریم سراغ عکسا ولی زیاد ازت عکس نگرفتم ببین نفسم سر دستمال کاغذی چی آورده آیهانکم منتظر غذا ...
7 ارديبهشت 1392

چکاپ هفت ماهگی

خوشگلم دیروز صبح با بابایی بردیم چکاپ که طبق معمول گفتن همه چیت خوبه نفسم وزن:9/600      قد:66   دور سر:43      قربونت برم که انقده جیگری   عسلم توی طبیعت   ...
1 ارديبهشت 1392

مدل های خواب آیهان نفسم

سلام مامانی نفسم دیروز شب وقتی خوابیدی طبق معمول بردم گذاشتم جات که راحت بخوابی بعد حدودیک  ساعت یه کوچولو صدات اومد که اومدم ببینم  چیکار میکنی که بااین صحنه رو به رو شدم   نمیدونم خوشگلم از کی بیدار شدی که تا اونجا رفتی هیچ وقت نمیتونستی از وسط تختارد شی حالا چطور رد شدی بماند خدا رحم کرده که از تخت نیافتادی    با بابایی انقده خندیدیم واسه کارت نخودیمون اینجام داشتی با مای بی بی بازی میکردی تا دیدی دارم عکس میگیرم بی خیال بازی شدی و در آخر شد این    فرشششششتتتتتتممممم   اینجام کم کم داشتی میخوابی...
30 فروردين 1392

دنباله آتلیه

سلام مامانی  عزیزم  بازم دنبال آتلیه  رو بردیم  و خدارو شکر عکسات تموم شد  بعد عکسات دیروز گرفتیم که انتخاب کنیم برا  فتو شاپ  که بعضی هاشو الان برات میذارم       ...
27 فروردين 1392

عادت های این مدت

عزیزم این روزا بعضی چیزارو دوست داری و زیاد انجامشون میدی مثلا: روروئک دوست داری   دوست داری مثل بابا بزرگا خم شی   فرنی دوست نداری مالش دوست داری حتی بعضی وقتا خوابت میبره خودشم وقتی منو میبینی تو بغل هیچ کی وای نمیستی باید بیای بغل خودم ...
19 فروردين 1392

آخرین درد و دلای مامانی توی سال 91

  قند عسلم کمکم داریم به سال جدید نزدیک میشیم واینم آخرین حرفای مامانی توی سال 91 هستش سال 91 واسه مامان و بابایی خیلی سال خوبی بود چون تو فرشته نازم به جمع دو نفرمون اضافه شدی و زندگیمونو از اینی که بود قشنگ تر کردی عسلکم همیشه بهترینها را برایت آرزو داریم صحت و سلامتی را خوبی و خوشی ها را بهترین و بهترین ها خلاصه تمام چیزهای خوب را برایت به همراه بابای مهربونت میخوایم و بدان که همیش ه    عاشقانه دوستت داریم ...
29 اسفند 1391

آخرین خبرای سال 91

سلام عزیزکم دیروز که واکسنت زدیم خیلی گریه نکردی ولی وقتی برگشتیم خونه بابایی صبحانه خورد و رفت  یه کوچولو خوابیدی  منم تو این فرصت سری به وبت زدم بعد که بیدار شدی  به کمک گل پسرم خونه رو مرتب کردیم البته مرتب که ... مگه میذاشتی کاری بکنم تا میخواستم کاری بکنم جایی برم زودی گریه میکردی نمیذاشتی  فقط میخواستی پیشت بشینم منم که اطاعت امر میکردم خلاصه نمیتونستم هیچ کاری بکنم تا شب یه کوچولو اذیت میکردی خوب هر چی باشه دو تا واکسن از اون پاهای خوشگلت زده بودن و درد داشت شبم که آقا عادل و خانمش مهمونمون بودن تو هم یه کم خنده  یه کم گریه &n...
29 اسفند 1391